تبليغاتX
پایان
پایان

 
 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

انگار مدتی است که احساس می کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی...
آه ...
مردن چه قدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز ، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی !
انگار
این سالها که می گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می شوم !
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب تر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس می کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست
حس می کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی ام ، نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازه ی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابه لای خاطره ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است !
آه ، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور !
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است !

 

=======

در این زمانه هیچ‌كس خودش نیست

كسی برای یك نفس خودش نیست

همین دمی كه رفت و بازدم شد

نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست

همین هوا كه عین عشق پاك است

گره كه خورد با هوس خودش نیست

خدای ما اگر كه در خود ماست

كسی كه بی‌خداست، پس خودش نیست

دلی كه گرد خویش می‌تند تار،

اگرچه قدر یك مگس، خودش نیست

مگس، به هركجا، به‌جز مگس نیست

ولی عقاب در قفس، خودش نیست

تو ای من، ای عقاب ِ بسته‌بالم

اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست

تو دست‌كم كمی شبیه خود باش

در این جهان كه هیچ‌كس خودش نیست

تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست

تمام شد، همین و بس: خودش نیست

=====

دیری‌است از خود، از خدا، از خلق دورم

با این‌همه در عین بی‌تابی صبورم

پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی

سرشاخه‌های پیچ‌درپیچ غرورم

هر سوی سرگردان و حیران در هوایت

نیلوفرانه پیچكی بی‌تاب نورم

بادا بیفتد سایه‌ی برگی به پایت

باری، به روزی روزگاری از عبورم

از روی یكرنگی شب و روزم یكی شد

همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم

خط می‌خورد در دفتر ایام، نامم

فرقی ندارد بی‌تو غیبت یا حضورم

در حسرت پرواز با مرغابیانم

چون سنگ‌پشتی پیر در لاكم صبورم

آخر دلم با سربلندی می‌گذارد

سنگ تمام عشق را بر خاك گورم

 

شنبه نهم آبان 1388 |

 

اینجا تهران صدای باران را می شنوید!

وایییییییییییچه هوایی شده شده عین رشت!

من کلی حالی به هولیم امروز به دلایل متعدد!

هوا واقعاْ عالیههههههه من با این هوای تهران خیلی حال می کنم(مدل پسرونه تعریف کردم!)

 

شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 |

 

کوشی تاکیشی آکیتا!

اولش بگم این اسم از عوارض دیدن فیلمهای کره ای و ژاپنی هستش!

 

قصه ی تازه ای نمی شنوید! حرفهایم دوباره تکراریست

چه بگویم شما که می دانید فصل آوازهای بیکاریست

گفته بودی به کوچه ها برویم تا کمی دلت وا شود اما

غافل از اینکه وقت دلتنگی همه شهر چار دیواریست!....

 

این روزها مدام به یک مساله فکر می کنم ..اینکه آدمها تو سریالهای تلوزیونی مخصوصا رمانتیکهاش دنبال چی هستن؟!

آیا چیزی را  گم کرده ایم؟!

شنبه چهاردهم شهریور 1388 |

 

يك روز حرف هاي تو فرياد مي شود
تاريخ از محاصره آزاد مي شود
تاريخ يك كتاب قديمي ست كه در آن
از زخم هاي كهنه ي من ياد مي شود
از من گرفت دختر خان هرچه داشتم
تا كي به اهل دهكده بيداد مي شود
خاتون! به رودخانه ي قصرت سري بزن
موساي قصه هاي تو نوزاد مي شود
بلقيس! ما به ملك سليمان نمي رسيم
از تاج و تخت قسمت ما باد مي شود
اي ابروان وحشي تو لشكر مغول
پس كي دل خراب من آباد مي شود
در تو هزار مزرعه خشخاش تازه است
آدم به خنده هاي تو معتاد مي شود

-----------------------

فکر کن کنار عابر پیاده ای
پشت یک چراغ قرمز ایستاده ای
فکر کن فقط به یک اداره رفته ای
فکر کن فقط به کارمند ساده ای
فکر کن که در کنار یک برنجزار
دل به روستاییان ساده داده ای
فکر هم نکن که من چقدر شاعرم
فکر هم نکن چقدر از تو بهترم
فکر هم نکن که با تو فرق دارم و
در میان دوستانت از همه سرم
فکر هم نکن که در نشیب هستی و
از فراز شاخه های تو نمی پرم
این قَدَر بهانه ی اضافه هم نگیر
این قَدَر برای من قیافه هم نگیر
زندگی چه کرده با دلِ شکسته ام
من که از ادامه دادن تو خسته ام
بی تو چای تلخ می خورم بدون قند
بی تو توی کافه منتظر نشسته ام
من چقدر ساده ام که باز بی خودی
دل به خنده های ساده ی تو بسته ام
هی نگو به شمع ها که سوختن بد است
این قبیل چیزها برای من بد است
هی نگو برای چشم ما مریض ها
از قدیم گفته اند پیرهن بد است
هی نگو که مرد گریه می کند مگر
هی نگو که خنده هم برای زن بد است
هیچ خوب نیست دست دست می کنی
زندگی بدون دوست داشتن بد است

------------------------


آرش پورعلیزاده-انجمن شعر رشت

دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 |

 

اي همه گل هاي از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟
مهر، هرگز اين چنين غمگين نيافت
باغ، هرگز اين چنين تنها نبود

تاج هاي نازتان بر سر شکست
باد وحشي چنگ زد در سينه تان
صبح مي خندد خودآرايي کنيد!
اشک هاي يخ زده، آيينه تان

رنگ عطر آويزتان بر باد رفت
عطر رنگ آميزتان نابود شد
زندگي در لاي رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!

روزگاري، شام غمگين خزان
خوش تر از صبح بهارم مي نمود
اين زمان حال شما، حال من است
اي همه گل هاي از سرما کبود !

روزگاري، چشم پوشيدم ز خواب
تا بخوانم قصه ي مهتاب را
اين زمان دور از ملامت هاي ماه
چشم مي بندم که جويم خواب را..............

یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 |

 

130

خیلی وقته که چیز خودم پسندانه ای ننوشتم که منو با خودش به هاله های 4یا 5 سال پیش یا شایدم بیشترا ببره! دلیلشو فقط خودم می دونمو بس...

الانم محض خاطر این دل نازنین اومدم شاید دوباره خودمو به خودم ثابت کنم که قلم (که حالا شده کیبورد) منو از یاد نبره یا شاید برعکس من از یادش نبرم!

 هر چیزی رو با یه بیت شعر، قشنگتر میشه شروع کرد ، الانم این بیت ناخودآگاه به زبونم اومد که :

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار ازین بیابان وین راه بی نهایت

باز وقت نوشتن شد من از فرط چیزهای مختلفی که تو ذهنمه کم آوردم!....پس فعلن سکوت!

که سکوت سرشار از ناگفته هاست......................................................

 

----------

نفیسه جان پیامت رو درست وقتی خواستم این پست رو آپ کنم دیدم... می دونی " غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست .. همیشه با نفس تازه راه باید رفت ..." و من هر وقت می خوام نفس تازه ای بکشم میام اینجا ..همین میشه که تار عنکبوت می گیره صفحه ام ..چیکارش کنم مدل هاله ای ایه دیگه ..عنکبوتم عالمی داره...نوشتن دستو دل می خواد !شایدم من کم نفس می کشم!!!!!

در هر صورت مرسی از لطفت رفیق دور و نزدیکم!

 ---------------

حال همه‌ی ما خوب است ...ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

...............بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
..............................

از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

 

شنبه هفدهم مرداد 1388 |

 
Free counter and web stats