تبليغاتX
پایان

پایان

آخه شما این دوتا خنگول رو ببینین آخه....

http://dl.alamto.com/2012/video/twins_and_dummy.flv

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت   توسط   | 

چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت   توسط   | 

یعنی داغونما....له له ام....

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط   | 


در آید سنگ در گریه، در آید چرخ در کدیه

زعرش آید دو صد هدیه، چو او درس نظر گوید

که را ماند دل آن لحظه که آن جان شرح دل گوید

که را ماند خبر از خود در آن دم کو خبر گوید.....


بعضی آدمها به گردن آدم بقدر یک سرنوشت حق دارند...و به همان اندازه هم مقصرند!!!....از جمله ی این مدل آدمها یکی بدون شک :معلم: است....که می تواند آدمی را به عرش برساند یا وارونه نقش بر زمین کند!....

آدمهای زیادی به عنوان مدرس در طول این چند سال از آموزشی که دیده ام حکم آموزنده را برایم بازی کردند و بی صدای حرفی از زندگیم بیرون رفته اند...نه از آنها خاطره ای دارم به ذهن ...نه یادی به دل...نه سخنی به یادگار....همین و همین


اما بودند کسانی که سرنوشتم را دگرگون کردند...گلم را سرشتند بی منت.....با فروتنی ..با لحن تشر معلمی که گاه چقدر شیرین است برای آدم وقتی از کسی که خیلی دوستش میداری می شنوی...توی ذهنم اسامی وجود دارد که هرگز از جان و دلم جدا نمی شود...و دریغ کردن بردن نامشان بی شک بجا نیست...

از مادرم اولین معلمم یاد می کنم از پدر سپس...از برادر و خواهر نازنینم...از اینها که دور تر بروم از کتابها و دیوانهایم سپاسگزارم!......و از نویسندگانشان که شاید خود ندانند که معلمان جاودان من هستند...بی صدا ...آرام...به تمام معنی راهنما!...


از الفبای خانم حبیبی و نیمکت کلاس اول ...الفبای کلام .....از خانم حریری زیست سال اول راهنمایی با آنهمه دقتش..به پاس خطی که برایم نوشت: "فلانی جان..دختر دوستداشتنی هستی ..کمی زندگی را جدی تر بگیر تا دوستداشتنی تر شوی...  " با آنهمه 11 سالگی ام از دستش رنجیدم که این چه بود که برایم به یادگار نوشت...بعدها که عقلم رسید فهمیدم بهترین جمله را راجع به زندگیم گفته که هنوز با من است این جدی نگرفتنهام!!!

از آقای حیدری  و خانم برازنده فیزیک...که با تمام عظمت کلام به اردشیری بزرگ که میرسیدند ..خیلی خیلی کوچک بودند هنوز...که اردشیری فیزیک نمی گفت که عشق درس می داد...با آن نگاه روشن مواجش و آنهمه ذوق شاعرانگی که ته مانده هایش ""شقایق آی شقایق ..گل همیشه عاشق " بودزمزمه وار...و آن مدل بلند بالا گفتنهاش به من ..."ارتفاع رو ببین نقطه ی اوجه...h...h".... لوتی فحش هم که میداد می چسبید به آدم!....دلم برایش همیشه تنگ است ...روح بزرگش همیشه پایا...همیشه پایسته...همیشه پایدار....و یادش همیشه در دل ما جاری...که کلی آدم بزرگ(به غیر ما)تحویل جامعه علمی گیلان و ایران داد...دمش همیشه گرم حتی حالا که به ابعاد جهان گستردست....

این کیست چنین مست زخمار رسیده؟    یا یار بود یا زبر یار رسیده....

از آقای نظر پور و باز هم از ادبیات که دور که میزنم میرسم به ادبیات فارسی ...یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود....هی روزگار چقدر پاییز ندیده پیر شدم!!!.....نظر پور و اخوان ثالثش ...کلمه شنیدنهاش و با همان کلمه شعر خواندنها...سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت...سر ها در گریبان است....و آشنایی دلنشین ما با شفیعی کدکنی از زبان استاد....به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید ...دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری زغبار این بیابان.......

این سخن آبی ست از دریای بی پایان عشق

تا جهان را آب بخشد جسمها را جان کند....


و بودند کسانی که شخصیتم را خورد کردند پای تخته سیاه ! و با کلامشان چه امیدها را در دلم نا امید نکردند...و کسانی که عوض یاد دادن زندگی و تربیت "انسانی...آدمی..." تنها اکتفا کردند به بابا نان داد....

بگذریم....

از دوران دانشگاه اسمی نمی برم نه اینکه کسی به خاطرم نمانده باشد که این حرف خنده داریست!!!تنها دست و دلم نمی رود به نوشتن درباره ی کسی...

و اما حیف است از کنار علم بی هنر بگذرم و یادی نکنم از  خانم پیکانی و نقاشی گل مینا...خانم یکتا و سر مشقهای نستعلیق...آقای حقانی که یادم داد چگونه من همیشه مضطرب و دست لرزان آن موقع ها، دلبرانه سراغ سازم بروم!!!...و آقای محمدی که کلی تکنیک کیوان ساکتی توی دستم ریخت .... ..و این اواخر هم خانم جعفری و هزار نت زیبا.....که اگر اینها نبودند من دق می کردم میمردم خیلی پیشتر ها!!!!!

علم کز تو، تو را بنستاند

جهل از آن علم به بود بسیار

آموزگاران نازنین من همانها هستند که روح بزرگشان به ابعاد تمام هستی است و واژه واژه ی کلامشان جواهراتی بی مثال و بی بدیل....مکتب آنهایی را عشق است که با قلب و روح آدمی حرف می زنند حتی وقتی فیزیک درس می دهند...ریاضی می گویند یا شیمی می نویسند...که داستان همه ی علوم در جایی جمع می شود دم در خانه ی دوست!...که حرفهایش را به زبانهای مختلف با ما زده ..در قالب یک فرمول شیمی..یک قانون فیزیک...یک معادله ی ریاضی...

هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست....

زبانم برای توصیف تک تک عزیزانم کوتاه است و زمانم اندک...آرزو دارم همه شان هر کجا که هستند تندرست و دلشاد بزیند و عمرشان به قدر تربیت انسانهای بیشتر و بیشتری کفاف دهد در این جهان سراسر پند آموز!




روحت شاد اردشیری عزیز....راستی تولدت هم مبارک! مرد اردیبهشتی....

(پیوست:

او صبحدم روز دهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۲۴ خورشیدی در محله “درب مسجد” شهرستان لنگرود دیده به جهان هستی گشود. وی فرزند نخست خانواده‌ای بود که بعدها چهاردختر و یک پسر به آن اضافه گردید .

پدرش در همان شهر مغازه کوچک مسگری داشت و او تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در لنگرود به پایان رساند و در سال ۱۳۴۴ ه.ش به دانشکده علوم دانشگاه تهران راه یافت و در رشته فیزیک مشغول به تحصیل شد و افتخار شاگردی استادان بنامی چون پروفسور محمود حسابی و دکتر آزاد را داشت. اردشیری درسال ۱۳۴۸ه.ش موفق به دریافت مدرک کارشناسی شد و سپس به مدت دو سال دوره خدمت سربازی خود را در شهر شیراز سپری کرد. وی در سال ۱۳۵۰ به استخدام آموزش و پرورش در آمد و دو سال نخست شغل معلمی خویش را در دبیرستان‌های شهرستان صومعه سرا سپری کرد. در همین ایام بود که پدرش بر اثر بیماری دار فانی را وداع گفت و استاد اردشیری به عنوان فرزند نخست، عهده دار سرپرستی خانواده گردید. او پس از آن عازم شهر رشت شد و خانه‌ای در خیابان تختی اجاره کرد و دوره‌ای پربار فعالیت آموزشی خود را در این شهر آغاز کرد. او تا پایان عمر در همین شهر زندگی کرد و به عنوان دبیر دبیرستان‌های رشت به کار فرهنگی خویش ادامه داد. او در سال ۱۳۵۶ با خانم “حوری عرفانی” که بانویی فرهنگی از اهالی لنگرود بود، ازدواج کرد که ثمره آن دو پسر و دو دختر بود. پس از ازدواج خانه‌ای کوچک در محله “علی آباد” اختیار کردند و به مدت نه سال در آنجا زندگی کردند. از دیگر فعالیت‌های فرهنگی وی همکاری با دوستان نزدیک در تأسیس “ گروه فرهنگی کوشیار ” بود.

نامبرده در سال ۱۳۷۹ بازنشسته شدند، اما همچنان تمام وقت به فعالیت آموزشی ادامه داد. تا سرانجام شبانگاه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۸۱ ( مصادف با روز معلم )دچار عارضه سکته مغزی شد و پس از دو هفته اغماء، شب هنگام ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۱ دیده از جهان فرو بست . در ایامی که در بیمارستان بستری بود، جمع کثیری از شاگردانش همه روزه در مقابل بیمارستان گرد می‌آمدند و منتظر دریافت خبری از بهبود وضعیتش بودند و پس از درگذشت او، اهالی رشت پیکرش را با شکوهی خاص در گورستان سلیمان داراب رشت به خاک سپردند. تشییع جنازه او باشکوه‌ترین و عمومی‌ترین تشییع جنازه‌ای بود که شهر رشت پس از تشییع پیکر موسیوآرسن میناسیان (نیکوکار معروف شهر) به خود دید. شهر به صورت خودجوش و مردمی تعطیل شد و جمع کثیری از اهالی در مراسم تشییع و مراسم متعدد ترحیم او شرکت کردند. وجه امتیاز این فرهنگی با سابقه که اینگونه شاگردان و اولیا و همکارانش را شیفته کرده بود، غنای علمی، تبحر در تدریس، خوشرویی و از همه مهم‌تر مناعت طبع و آزادگی اش بود. او کلاس‌های خصوصی تقویتی خود را بدون هیچگونه چشمداشتی تشکیل می‌داد و هرگز دانش آموزان را به خاطر مسایل مادی از خود نمی‌راند. او عاشق کار خود بود و تمامی خصوصیات یک معلم واقعی را در خود جمع داشت. او انسان خوب، عالم خوب و یک معلم خوب بود و همهٔ اینها رمز موفقیت وی بودند. پس از مرگش بلوار مقابل منزل مسکونی اش به نام " استاد ولی الله اردشیری " نامگذاری شد. نام و یادش گرامی باد.)


"...از ستاره‌هاي آسمان هم يكي مي‌شود كوكب درخشان، الباقي اي، سوسو مي‌زنند"


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط   | 


با تو ام ای لنگر تسکین...

ای تکانهای دل ..

ای آرامش ساحل...

با توام ای نور

ای منشور

ای تمام طیفهای آفتابی

ای کبود ارغوانی

ای بنفشآبی

با توام ای دلشوره ی شیرین

ای شادی غمگین

با توام ای غم ..غم مبهم

ای نمی دانم..هر چه هستی باش

اما کاش...

نه جز اینم آرزویی نیست

هر چه هستی باش

اما باش......

بعضی ملودی هاست که آدم دلش می خواهد با کسی در آن سوها...کسی از دورها گوش کند..کسی نه آنچنان که تنهایی ها را پر کند کسی از جنس خود تنهایی ...این یکی هم یکی از همان جنسهاست...دست دلم را گرفت و مرا به همان ناکجاها برد .....

http://www.youtube.com/watch?v=aAXaUB1mU6M&feature=share

(Itzhak Perlman - Theme From Schindler's List)

نسخه ی بی نیاز به فیلتر شکن وفقط شنیداری :

http://en.dilandau.eu/download_music/theme-from-schindler's-list-1.html

(Schindler s list - Movie theme)

براستی که این آهنگ از عمق روح من می گذرد...نمی توانم تحملش کنم...خیلی سنگین است...مثل بار خیلی غمها...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت   توسط   | 



- کودک نداشته ام را به سختی سوار ماشین کردم با خودم بردمش توی اتوبان تا دم در خانه هی نصیحتش کردم بیچاره را....پسرم سرش ترکید! پرسیدم امروز مهد چطور بود؟...گفت با شایان (دوست فرضی اش) کتک کاری کرده!....نگران نشدم..بچه باید بلد باشد از خودش دفاع کند نه اینکه کتک بخورد آویزان بر گردد نق اش را به مادرش بزند....بچه ی دستو پا چلفتی نمی خواهم!...دم در خانه پیاده اش کردم....نمی دانم الان کجاست!


-- این لینکهای ویروسی گریبان ما را هم گرفت خلاصه...زد تمام میلهای جی میلم را پاک کرد ...از طرف من ایمیل الکی برای کسی نفرستد خوب است! خلاصه ما هم گزیده شدیم نا جور...

--- همین ها فعلاً...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت   توسط   | 

آنقدر خسته بود که می پنداشت، اردیبهشت اول پاییز است....



"    آيا اين را حس مي‎كني، درك مي‎كني كه ما خودمان، اصالت خودمان نيستيم!؟ زندگي و رفتارها و روابط ما را بيگانگاني متضاد اداره مي‎كنند! و ما نسبت به طرز ادارهٔ آنها احساس رضايت و خشنودي نداريم! از فرمان‎هاي آمرانهٔ آنها به ستوه آمده‎ايم! در احساس اكراه و انقباض به سر مي‎بريم!"

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت   توسط   | 

"چشم های تو قهوه ی ترک است ابروانت هوای کردستان

خنده هايت کلوچه ی فومن گريه های تو چای لاهيجان

 

ساحل انزلی ست چشمانت موج ها آبروت را بردند

تن داغ تو ماسه ی درياست توی گرمای ظهر تابستان

 

ای درخت مبارک نارنج تو چراغ محله ی مايی

مرد همسايه ی شما دزد  است شاخه ات را برای من بتکان

 

مثل اخبار تازه می مانی كه به چشم كسی نيامده ای

نكند ناگهان يكی برسد برساند تو را به گوش جهان..........."

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت   توسط   | 

 

- چشمم را بستم ..سر پایینی اینجا بدون مانع بود ..بادکه لابه  لای درختان بپیچد صدای دریا...موج دریا می دهد..خوب گوش کن! براستی چه وحدت بی نظریست میان درخت و دریا...میان برگ و موج...صدا بی اغراق صدای دریا بود که از لابه لای برگهای بهم پیچیده می آمد...قدری پاییز در بهار...

و شاید تاثیر همان تجربه بود که همان زلالی را دیشب توی خواب دیدم...

 

(یاد هامونم...یاد خسرو شکیبایی بی نظیر در اوج هنر خود در هامون ...در رضا صباحی..)

آزمودم عقل دور اندیش را    بعد از این دیوانه سازم خویش را

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت   توسط